۲۸ شهریور ۱۳۹۱

باشد که آن پرده هر چه زودتر برافتد



 
دلم می خواست برای روز دختر چیزی می نوشتم. فکر کردم به تبریک گفتن به آقای دکتر، همسایه ی سابق مان که از راه دوختن پرده ی بکارت دخترانی که می خواستند شوهر کنند میلیاردر شد بسنده کنم. قبل از آمدنم به کانادا خانم آقای دکتر با لهجه ی شیرینش در گوشم گفت اگه این یک تیکه پرده نبود دکتر باید از صبح تا شب مطب بود ویزیت می گرفت. حالا فقط دوخت و دوز می کنه ده برابر در میاره
 
فردا از خانه کار می کنم. بروم به سلامتی روزی که روز دختر و پرده ی بکارت هر دو موضوع قهقهه ی خنده ی همه ی زن ها باشند نه مایه ی ترس و نگرانی و معیار هویت شان یک شات ودکا بزنم


۲۶ شهریور ۱۳۹۱

Little lamb, who made thee?*


 
 
بچه ی توی عکس روی یک تکه پارچع روی خاک ها خوابیده. زیر سرش انگار یک حوله ی دولا سه لا گذاشته باشند. دور و برش پر از آشغال است. آشغال میوه های محلی شان به گمانم و هزار مدل آشغال دیگر. یک بچه ی دیگر زیر گذر خوابیده. روی زمین. پاهای آدم های روی زمین بالای سرش است. بچه ی دیگری تفنگ به دست دارد. کوچک است. شاید همسن بچه ی من. بعضی بچه ها می خندند. با لباس های پاره شان و قوطی های آب پلاستیکی پر از لجن توی دست شان. با لپ های قرمز و مف های آویزشان. بچه ها این توانایی غریب را دارند که بخندند. در هر شرایطی. شاید برای اینکه هنوز باورشان را به معجزه و ابر قهرمان هایی که در ذهن شان می سازند و قرار است دنیا را برای شان بهشت کنند از دست نداده اند. شاید چون هنوز رویاهای شان با "وقتی بزرگ شدم" شروع می شود و اصلا خبر ندارند وقتی بزرگ شوند ابر قهرمان های شان یکی یکی می میرند و هیچ خبری هم نمی شود
 
یکی یکی عکس های بچه ها را نگاه می کنم. دلم می خواست می آوردمشان پیش خودم. تا ابد دوست شان داشتم. بهشان می گفتم این قلب من. همه اش مال شما. بهشان غذا می دادم حمام شان می کردم مف شان را پاک می کردم و شب ها قبل از خواب برای شان قصه می گفتم. بهشان می گفتم اگر توی شب خواب بد دیدید اگر ترسیدید اگر دلتان گرفت من را صدا کنید یک بار ده بار صد بار. من همین اتاق بغلی هستم. دلم می خواست یکی را داشتند که دیوانه وار دوست شان داشته باشد و شب ها می توانستند صدایش کنند وقتی ترسیده بودند. می دانم کسی نیست و بچه های گرسنه و تنها و کتک خورده هیچ کس را صدا نمی کنند
 
می روم توی اتاق بچه نفس می کشم. اتاق بوی تنش را می دهد. شیرین شیرین. زیر گلویش را می بوسم. در خواب دستش را می اندازد دور گردنم. نمی دانم چرا این قدر بغض دارم. دلم می خواست می شد ده سال بیست سال سی سال چهل سال دیگر برای بچه های آن موقع بنویسم که بیایید این هم یک دنیای بهتر. ما خیلی زحمت کشیدیم و این دنیا را برای شما درست کردیم. غذا و عشق و یک تکه زمین با سقف بالای سرش برای همه تان. بدون تفنگ و خون و زندان. بفرمایید. مال شما. حالا ما می توانیم با خیال راحت بمیریم. شاید برای همین است که بغض دارم. چون این ها واقعیت ندارد. ابرقهرمان کودکی من دارد مذبوحانه جان می کند بدون اینکه هیچ کاری کرده باشد. شاید بهتر باشد دیگر عکس های بچه ها را نبینم
 
 
 
*    The lamb by William Blake
 
Little lamb, who made thee?
Dost thou know who made thee,
Gave thee life, and bid thee feed
By the stream and o'er the mead;
Gave thee clothing of delight,
Softest clothing, woolly, bright;
Gave thee such a tender voice,
Making all the vales rejoice? 
Little lamb, who made thee? 
Dost thou know who made thee?
Little lamb, I'll tell thee;
Little lamb, I'll tell thee:
He is called by thy name,
For He calls Himself a Lamb.
He is meek, and He is mild,
He became a little child.
I a child, and thou a lamb,
We are called by His name. 
Little lamb, God bless thee! 
Little lamb, God bless thee!
 
 
 
 

search