۸ مهر ۱۳۸۹

امروز



رییس کل سوت زنان از جلوی اتاق ها رد می شود. از جلوی اتاق من رد می شود. بعد دنده عقب می گیرد جلوی اتاق من می ایستد که تو ایرانی هستی مگر نه؟ بله هستم. پس ماجرای آن روزنامه نگار را می دانی که به نوزده سال و نیم زندان محکوم شده؟ بله می دانم. می دانی چطور نیم سال را حساب کرده اند؟ سوالش کاملن جدی بود. می خواست بداند. گفتم نه نمی دانم. در آن مملکت هیچ  چیز حساب کتاب ندارد. می گوید آی ام سو ساری. می رود. صدای سوتش از ته راهرو می آید.


ناهار می رویم سوشی بار. آل یو کن ایت. با همه ی تیم. بعضی اعضای تیم با هم کنار نمی آیند. برای همین من را گذاشته اند در این تیم. من معتقدم غذا آدم ها را دور هم جمع می کند. هی همه را راه می اندازم که برویم صبحانه. برویم ناهار. برویم قهوه. برویم چایی و کیک. حالا همه به تیم ما حسودی شان می شود که همه اش بیرون هستیم و داریم می خوریم. دو هفته ی دیگر هم خانه ی ما پات لاک است. نصف روز هم مرخصی برای تیم. خب آدم برای چه کاری بهتر از خوردن می تواند مرخصی نصفه روزه بگیرد؟

زن می گوید بچه ی سه ساله اش صبح ها بداخلاق است. گریه می کند. پا می کوبد. زن دیوانه شده. فکر می کند مادر ناتوانی است. کمی حرف می زنیم که این حس را نداشته باشد برای خودش و بچه بهتر است و تقریبا همه ی مادرها این حس را دارند و همه ی بچه ها پدر مادرهایشان را خل و چل می کنند. بچه صبح زودتر بیدار می شود. می خزد به تخت پدر و مادر. تلویزیون می بیند. مادر و پدر کم کم بیدار می شوند. لباس که می پوشند و صبحانه را آماده می کنند. بچه را که می خواهند ببرند برای صبحانه شروع می کند به جیغ و گریه. هر روز صبح. کمی حرف می زنیم. می گویم قند خون بچه ها خیلی زود پایین می افتد و وقتی پایین می افتد خیلی بد اخلاق می شوند. شاید بشود یک موز یا سیب بگذاری کنار تختت که بچه تا به صبحانه برسد قند خونش کمی ثابت شده باشد. صبح ها برای بچه ها معنی جدا شدن می دهد. هر چیزی که یک قدم نزدیک ترشان کند به زمان جدا شدن را دوست ندارند چه خوردن صبحانه باشد چه لباس پوشیدن. بچه ی سه ساله دنبال تفریح است. باید لباس پوشیدن و صبحانه خوردن را برایش به صورت تفریح درآورد.  یک کم دیگر هم حرف می زنیم در مورد روتین صبح ها و این ها و این که هیچ اشکالی ندارد اگر بچه ی سه ساله گاهی هم گریه بکند.

داریم روی یک پروژه کار می کنیم. می خواهیم با سازمان حمایت از زنان شهر کارگاه های آموزشی یک روزه بگذاریم برای کارمندان آرایشگاه های زنانه ی شهر برای آموزش نشانه های ابیوز. خوب است که بدانیم نشانه های رفتار ابیوسیو چیست. که فکر نکنیم ما داریم دیوانه می شویم یا افسرده ایم یا به اندازه ی کافی خوشگل یا سکسی یا باسواد یا هر چیز دیگری نیستیم. آرایشگاه ها تنها جایی هستند که زن ها تنها می روند. حرف می زنند و نگران نیستند که پارتنر یا بچه یا مادرشان بشنود چه می گویند. فکر کردیم راهنماهای آموزشی را هم بگذاریم در آرایشگاه ها. باید بگردیم آرایشگاه های خانه ای را پیدا کنیم. همان ها که پول نقد می گیرند و از خانه کار می کنند. یک سال به خودمان زمان داده ایم برای برنامه ریزی استراتژیک و بقیه کارهایش. فکر می کنم آیا این کار در ایران فایده خواهد داشت؟ جوابی ندارم به خودم بدهم.


بعد از نهار باید بروم دادگاه در مورد یکی از پرونده هایم. زن و مردی که ده سال پیش از هم جدا شده اند. زن هنوز مغز بچه ها را پر می کند از قصه های مزخرف راجع به پدرشان. من باید گزارش کارم با پدر مادر و بچه ها را به قاضی ارائه کنم. گزارش مصاحبه ام با مرد را می خوانم: زن در بقالی (سوپر؟) ناگهان می پرید و عضو خصوصی من را چنگ می زد و می گفت این کار را می کنم که همه ی این جنده هایی که اینجا در حال دید زدن تو هستند بدانند که این فقط مال من است. زن شب ها خواب دختر همسایه ی سابقشان را می دید و ساعت دوی صبح من را از خواب بیدار می کرد که اگر این دختر را ببینی حتما ازش خوشت می آید و بعد سه هفته با من قهر می کرد که چرا من ممکن است از دختر همسایه ی سابقش در خواب خوشم بیاید. می ترسیدم با او به مکان های عمومی بروم چون مرتبا به عضو خصوصی من جلوی همه چنگ  می زد. 
قاضی این پرونده زن خیلی جدی مقرراتی است ولی من وقتی داشتم گزارش را می خواندم ذهن سینمایی ام فعال شده بود. زن را می دیدم که در یک بقالی بزرگ شلوغ ناگهان به فلان مرد چنگ زده. قیافه ی پیرزن هایی را تصور می کردم که شاهد صحنه بودند و صدایم از خنده ای که سعی می کردم خفه اش کنم می لرزید. وکیل ایجنسی بغل دستم انگشتانش را به صورت عصبی تکان می داد ولی فایده ای نداشت. بله روزهایی هم هست که من دیوانه وار می خندم. قیافه ی قاضی بیشتر به خنده ام می انداخت. خودش هم خنده داشت ولی نمی خندید. گزارش را که بردم تحویل بدهم گفت داشتی خفه می شدی. دفعه ی دیگر چند بار از رویش بخوان قبل از اینکه بیایی دادگاه. گفتم یِس یور آنِر و کمی شاشیدم به خودم.


برای پات لاک شاید مرصع پلو درست کنم شاید هم خورش (خورشت؟) بادمجان



۶ مهر ۱۳۸۹

*A thousand kisses deep



من تند و تند ماتیک می زنم و آرام آرام با آدم های افسرده یا تراماتایزد یا عصبانی یا گریان یا ترسان حرف می زنم. من صبح ها رفتنی توی ماشین اخبار گوش می کنم و عصرها برگشتنی با صدای خیلی خیلی بلند فلمینکو اورینتال گوش می کنم. هزار بار. از اول راه تا آخر راه. من وقت نمی کنم ناهار بخورم و سر کارم بهم می گویند پرژن پرینسس چون صبح ها به هر جان کندنی باشد ریمل و ماتیک می زنم و زمبل زیمبول آویزان می کنم. کسی هم که ته دل آدم را نمی بیند. البته خدا را شکر که ته دل آدم شیشه ای نیست که تویش معلوم باشد. در راه خانه ی کلاینت ها یا مدرسه ها لئونارد عزیز گوش می کنم. هزار بار. با هم فریاد می کشیم. گاهی هم سیگار
من به خانه که می رسم از بچه می پرسم دوست دارد با من آشپزی کند یا دوست دارد یک کارتون برای خودش بگذارد ببیند؟ ظرف ها را می شورم. دستکش دستم می کنم که ناخن هایم خراب نشوند. من ناخن هایم را دوست دارم. توی دلم فلامینکو اورینتال می خوانم یا لئونارد عزیز. بلند بخوانم بچه می گوید نخون مامان من دوست ندارم. نمی دانم چرا دوست ندارد. بدانم هم فرقی نمی کند
شب ها مسواک می زنم و نخ دندان می کشم و سفید کننده ی دندان می زنم. به برادرم فکر می کنم که تصمیم گرفته نیاید کانادا و بماند ایران پول در بیاورد. چون ایران می شود پول در آورد و اینجا نمی شود. چند روز پیش بهم گفت می دانی چند وقت است غذایی را که تو درست کرده باشی نخورده ام؟ یک چیزی در دلم شکست. خرد شد. ریخت. نتوانستم جمعش کنم

آدم هم می ترسد بلند بلند فکرهایش را بگوید. چه می دانم. مثلا اینکه من به سه هزار دلیل از کثافت های حکومت ایران متنفرم. اولین و مهم ترین دلیلم این است که من را دور انداخته اند از برادرم. از برادرانم. از خانواده ام. لابد به آدم می گویند پاشو برو ناراحتی. ناراحتم ولی نمی روم. خدا می داند اگر بگویم چرا نمی روم چه خواهند گفت. من هم حوصله ندارم. نمی گویم

من ماتیک را پاک می کنم. بچه که می خوابد می روم جیم. روی ترد میل می دوم. سرعتش را زیاد می کنم و می دوم. با آی پاد در گوشم. فلامنکو را هزار بار می زنم از اول. یاد آن کبوتر چلاق نتردام می افتم. می دوم. همه ی دلتنگی هایم می شوند یک مشت عدد و رقم روی مانیتور ترد میل

۱ مهر ۱۳۸۹

خوشبخت زیرا دوست می داریم



یک

ایمی تا ساعت هشت شب کار می کند. هشت و ربع به خانه می رسد. هشت و نیم شام می خورند. ساعت نه دو بچه چهار ساله و یک ساله اش را می خواباند. با من ساعت نه و نیم قرار می گذارد. دختر چهارده ساله اش یک سال است که دائم از خانه فرار می کند. ایمی همه ی رمزهای عبور ایمیل ها و فیس بوک دخترش را دارد. ایمی می گوید مثل یک ببر ماده همیشه مواظب دخترش بوده. دیشب جلسه چهارم مان بود. چهار تا یک ساعت و نیم صحبت کردیم در مورد تین ایج بودن و هورمون ها و فرانتال لوپ مغز و لزوم احترام به حریم خصوصی یک دختر جهارده ساله و مرزبندی ها و حریم های سالم و ناسالم و اتچمنت و این ها. ایمی گوش می کند. ایمی نمی شنود. ایمی آخرش کار خودش را می کند. این خاصیت آدم ها ترسناک است. اینکه از دریچه  تجربه های خودمان به دنیا نگاه می کنیم. اینکه لنزهای مان را نمی توانیم عوض کنیم. ساعت یازده می رسم خانه. پسرک خواب است. می بوسمش. بویش می کنم. انگار نه انگار که روزی بوده هفده ساعته
دو

خواب می بینم. خواب می بینم که در ایران هستم. دنبال برادرم می گردم. در شلوغی ها دستگیر شده. کسی می گوید در زیر زمین کهریزک است. در خوابم زن زندانبان مهربانی هست. به من می گوید برادرت زیر آن ستون است و ستونی را نشانم می دهم. برادرم سرش شکافته. استخوان های پایش از پوستش بیرون زده اند. نمی تواند نفس بکشد. در خواب می دانم که دارد می میرد. جیغ می زنم. جیغ. ضجه ی بی پایان. ضجه. ضجه. ضجه. خودم را می زنم. بغلش می کنم. میخواهد چیزی بگوید. چیزی زمزمه می کند. من ضجه می زنم. از خواب می پرم. زار می زنم. پنجره را باز می کنم تا نفسم برگردد. خوابم نمی برد. ساعت پنج صبح است. برادرم گوشی را برنمی دارد. تا ظهر که صدایش را بشنوم بی قرارم

سه

با استفنی حرف می زنم. در اتاقک ضبط صوتی و تصویری پلیس. می گوید جان پاهایش را تیغ می زند و همه جایش را ناز می کند. استفنی داون سیندرم دارد. با دست های کوچکش صورت من را ناز می کند. سی ثانیه یک بار می پرسد اسمت چیست؟ می گویم شادی. میخندد. تکرار می کند شادی شادی. می خندد. من قلبم پاره پاره می شود. استفنی می گوید مامان همیشه خواب است. مامان استفنی معتاد است. شدید معتاد است. استفنی می گوید جان حمام می برتش و با هم در یک تخت می خوابند. استفنی دوست دارد همیشه با جان باشد چون جان خیلی مهربان است. پدر استفنی بیرون اتاق منتظر است. افسر پلیسی که مسئول پرونده است می گوید دختر بیچاره فکر میکند مرتیکه اس هول دوستش دارد. بعد می گوید همان بهتر که نمی فهمد

چاهار

از اداره پلیس می آیم بیرون. می نشینم توی ماشین و سعی می کنم گریه کنم تا حالم بهتر شود. اشک اگر نیاید گلویم قلمبه در می آورد. مامان زنگ می زند که کجایی و بچه کجاست و چه می کنی. می گویم دم در اداره پلیسم. میخندد. می گوید تو که دائم سر و کارت با پلیس است. بعد می گوید که در ایران همه معتاد شده اند و اوضاع داغون است و ترافیک بد است و تصادف زیاد است و همه سرطان و آلزایمر می گیرند و گرانی است و من باید کارم را عوض کنم بروم گل فروشی باز کنم چون در ایران که بودم خیلی خوب گل می بستم و یا حتی رستوران چون خوب غذا درست می کنم و در کانادا هم همه همیشه بیرون غذا می خورند یا تیک آوت می گیرند. می گویم خیلی فکرهای خوبی داری و بیا اینجا با هم یک بیزینسی راه می اندازیم. هارهار می خندد که من هم تپل هستم مشتری برای رستوران جلب می کنم. دلم باز می شود وقتی می خندد. فکر می کنم چه خوب که آدم هایی هستند که خنده شان بوی بدنشان یاد و خاطره شان عشق شان دلم را روشن می کند

۲۶ شهریور ۱۳۸۹

هشت صبح تا هشت شب


استفنی ناتوانی ذهنی و جسمی دارد. ده ساله ای است با توانایی ذهنی چهار ساله و توانایی بدنی شش ساله. این البته بنا به گزارش دکتر است. استفنی مادری دارد و مادرش پدری دارد که در یوگوسلاوی سابق شکنجه شده و کمی اعصاب معصابش به هم ریخته و بچه هایش را کتک زده در تمام مراحل رشد. این البته بنا به گزارش افسر پلیسی است که نمی داند یوگوسلاوی خوراکی بوده آیا یا پوشاکی و نمی داند چه خبر بوده آن جا که منجر به شکنجه شدن بابای مامان استفنی شده. مامان استفنی دوست پسری دارد که نواحی خصوصی استفنی را برایش تیغ زده و بعدش هم دستمالی اش کرده. این البته بنا به روایت برادر مامان استفنی که می شود دایی استفنی است که خودش هم مثل مامان استفنی معتاد است. مامان استفنی دو تا بچه ی دیگر هم دارد در دو شهر دیگر از دو پدر دیگر. دوست پسر مامان استفنی سه بچه دارد در سه شهر دیگر از سه زن. مامان استفنی و دوست پسرش اجازه نگهداری از بچه هایشان را ندارند. این البته بنا به روایت خودشان است وگرنه سازمان حمایت از حقوق کودکان- از جمله ایجنسی معظم خودمان- معتقد است توانایی اش را ندارند چون یا های هستند یا داون

مشکل من این وسط دست هایم هستند. منظورم آن قسمت از مچ به پایین است. این خارجی ها به مچ به بالا می گویند آرم به مچ به پایین می گویند هند. مشکل من زبان فارسی هم هست که برای هند و آرم لغت جدا ندارد. ولی من منظورم هند است. دست هایم بلاتکلیفند. من  همیشه باید با گوشه ی یک چیزی بازی کنم. گوشه کتاب گوشه بالش گوشه در خودکار. حالا کارآگاه انجلا جلویم نشسته و من نمی دانم با دست هایم چه کنم چون هیچی دم دستم نیست. کارآگاه انجلا مصداق همان تبارک الله و فلان است. آدم دست و پایش شل می شود بسکه زیبا است. خوش هیکل است. جذبه دارد. مهربان است چشم هایش. قدش بلند است. پستان هایش زیبا هستند از زیر یونیفورم پلیس. می گوید من با شوهرش بروم برای تحقیقات تکمیلی. شوهرش هم پلیس است. من نمی دانم با دست های بلاتکلیفم چه کنم. به انجلا می گویم شاید بهتر باشد دخترک را ببریم مرکز آزارهای جنسی معاینه بشود. شب کی برسم خانه خدا می داند. یادم باشد زنگ بزنم رستوران تایلندی سوپ سفارش بدهم برای شام

بدبختی آن پنج تا بچه ی دیگر هستند. باید با پنج اداره ی پلیس در پنج شهر مختلف تماس بگیرم. لابد باید برای همه شان هم همه ی ماجرا را از اول تعریف کنم. بعد با پنج سازمان حمایت از حقوق کودکان تماس بگیرم در پنج شهر مختلف که حواسشان باشد که این پنج بچه این آخر هفته تماسی با مامان بابایشان نداشته باشند تا تحقیقات کامل شود. افسر پلیس یک شهر کوچک که فکر می کند خیلی دقیق و نکته سنج است می گوید این گزارش مشکل اساسی دارد. اصلا مگر دخترها در سن ده سالگی نواحی خصوصی شان احتیاج به تیغ زدن دارد؟ می گویم منظورت این است که آیا دخترهای ده ساله مو دارند در آن نواحی؟ خب بستگی به ژن شان دارد. ژن بعضی انسان ها در بعضی مناطق دنیا پشمالو است. اصلا می دانی میدل ایست کجاست؟ آن دور و برها انسان ها پشمالو هستند. یعنی آدم در کانادای هزار ملیتی زندگی کند و پلیس باشد که مثلا قرار است حساسیت فرهنگی داشته باشد و همچین سوال بی ربطی بکند و خیلی هم احساس باهوش بودن بکند؟
شب هم از خستگی یادم می رود بروم رستوران تایلندی سوپ را بگیرم. نون و پنیر و خیار گوجه می خوریم



۲۱ شهریور ۱۳۸۹

سلول های کوچک پلاستیکی

"
Anyone who has ever studied nerve cells can tell you how remarkably plastic they are. The brain itself is literally molded by experience: every sight, sound, and thought leaves an imprint on specific neural circuits, modifying the way future sights, sounds and thoughts will be registered. Brain hardware is not fixed, but living dynamic tissues that is constantly unpdating itself..."

From "How the Brain anf Mind Develop in the First Five Years of Life" by Lise Elliot

یادم می آید دفعه اول که این کتاب را خواندم با هر صفحه اش انگار خودم را می دیدم که چرا و چطور چیزی شدم که الان هستم. که آن موقع بودم. بعد از آن بارها کتاب را خواندم. کامل و بخش بخش. وقتی پسرکم به دنیا آمد یک بار دیگر کتاب را خواندم. نت برداشتم و بیشتر فکر کردم- نه- این بار حسش کردم- تنها باری بود که کتاب مرا ترساند. این که من کسی هستم که می توانم بیشترین تاثیر را روی سلول های کوچک پلاستیکی داشته باشم. که این همه مسئولم. و این همه توانا به ساختن یا خراب کردن یا هیچ کاری نکردن

لطفا ترجمه کنید اگر می توانید. من سعی خودم را کردم و حتی خودم به افتضاح بودن ترجمه ام خندیدم


بعد نوشت: ترجمه از مانی: هر کسی که درباره سلولهای عصبی مطلعه کرده باشد میتواند به شما بگوید آنها تا چه حد به طور خارق العاده ای پلاستیکی هستند .مغز به خودی خود ذره ذره با تجربه ها شکل میگیرد. هر نگاه، صدا و فکر روی مسیر های ویژه عصبی رد پائی از خودش به جای میگذرد و مسیر را برای نگاه ها ،صداها و افکاری که در آینده ثبت خواهد شد هموار میکند. ساختار مغز ثابت نیست بلکه زنده و فعال است......بافت پویائی که دایماخودش را به روز میکند .

این چند خط در مورد مغز بچه هاست از صفر تا پنج سالگی. که چطور همه چیز- همه تجربه ها بوها صداها حس ها برای شان می شوند تجربه ای که بعدا در چهل سالگی هم آن بوها آن ها را به همان جا می برد. می شود ربط نوستالژی ما ایرانی ها به بوی اسفند و نان سنگگ از این دید نگاه کرد. یا نتفر من از صدای اذان /قران چون برایم با خاطرات بد مرگ و قهر و تنهایی همراه است.



۲۰ شهریور ۱۳۸۹

یادم باشد شنبه ها مریض نشوم



از دیروز تب دارم و دندان هایم زیر دو تا پتو تالاق تالاق به هم می خورند. برای همین مراسم معمول روز شنبه را دستکاری کردیم به این ترتیب که مرد بچه را ببرد به بازار و خرید بکنند با هم و بیایند. لیست خرید را می دهم دستشان. بچه می گوید ایستِ هَرید بی نی ویسَم؟ می گویم بنویس. روی لیست من را چند تا خط می کشد و می دهد دست مرد و می گوید دِر یو گو. پتو دور خودم پیچیده ام و ایستاده ام وسط آشپزخانه تا بروند. می گویم فارسی اش می شود بفرمایید. می گوید یِس. اِاَر آیید. می پرسم کیف بچه را برداشتی؟ بله. ضد عفونی کننده ی دستش را برداشته ای؟ نه. دستمال خیس برداشته ای برای پاک کردن دست و دهن بعد از بستنی و غذا؟ نه. پس چی برداشته ای؟ چیزی برنداشته ام. کیفش را برداشته ام. کیف خالی را می گفته. کیفش را می بندم می اندازم کول پسرک. می گویم کیف خالی را برای چی برداشته بودی آن وقت؟ هار هار می خندد. خودت گفتی کیفش را بردار نگفتی تویش چیزی بگذارم. مثل آن باری که گفتم بالای سر پیاز باش تا من بروم حمام. حمام های من از روی ساعت چاهار تا پنج دقیقه. آمدم پیازها سوخته بودند و مرد همچنان بالای سرشان ایستاده بود. گفت خودت گفتی واستا نگفتی چقدر باید سرخ بشوند. برایش شیشکی می بندم. می روند

زنگ می زنم. دارند بستنی می خورند. بادمجان و سبزیجات یادت نرود. با تخم مرغ و مرغ و گوشت چرخ کرده. لیست خرید را روی میز آشپزخانه جا گذاشته است. نه. خیالت راحت. بستنی قیفی کجا می فروشند؟ می گویم زیاد بستنی نخورید. بعد می گویم خانم آلمانیه. از در جلوی نان فروشی باید بروید تو

زنگ می زند. چه خبر؟ بهتری؟ خب واقعا در یک ساعت چقدر ممکن است آدم بهتر شده باشد؟ ولی این جنبه ی منطقی داستان است و جنبه احساسی اش این است که نگران بوده و من دوست دارم که نگران بوده. کجایید؟ داریم سوسیس سیخی می خوریم. بچه داد می زند یامی مامان. مگر قرار نبود برای بچه سوسیس نخریم؟ نه این سوسیسش فرق می کند. به جایش عصری می برمش پیاده روی. خنده ام می گیرد. انگار پسرک یک پیرمرد باشد با کلسترول بالا

می خوابم. کمی در حال هذیان هستم. می شنوم که می آیند. بچه خوابیده. می گذارتش توی تختش. بلند می شوم توی یخچال را نگاه می کنم. هلو و شلیل خریده. یک لگن انگور خریده. چند تا ظرف پلاستیکی هست که داخلشان پر غذاهای نصفه نیمه خورده شده است. هی دنبال بقیه چیزها می گردم. بادمجان تخم مرغ مرغ گوشت نان کره محلی کدو کرفس خیار گوجه سیب. هیچی نیست. یک بسته توت فرنگی پیدا می کنم که رویش نوشته از کالیفرنیا آمده. احساس می کنم همه ی لکچرهایی که در مورد اهمیت محلی خریدن و تقبیح گه زدن به کره زمین به واسطه بار کردن سیب و توت و فرنگی از آفریقا و آمریکا و شیلی و بورکینافاسو و آوردنشان به کانادا و ورشکست شدن کشاورزهای محلی داده بودم به مانند گوزهایی بوده که در باد داده باشم

می گوید ای بایا چقدر این بازار کشاورزها گران است. ما امروز فقط سی دلار پول غذا دادیم. خسته هم شدیم بسکه توی صف غذا ایستادیم. بهش می گویم یک در کونی طلبش و می روم که بچپم زیر پتو. صدایش می آید که آواز می خواند: الد مک دانلد هد ا فارم ای یَ ای یَ او

پ.ن: این پست هیج کاری به کلیشه های رایج مردها فلان و زن ها بیسار ندارد. این داستان یک روز شنبه ای است که من تب داشتم 
پ.ن بعدی: من تصمیم گرفتم یک وبلاگ جدید در مورد روانشناسی کودک و باقی قضایا نزنم و همه را همین جا بنویسم. کارم قسمتی از هویتم است و این بلاگ هم همین طور. نتوانستم از هم جدایشان بکنم

پ.ن بعدتر: من حتی افکارم در مورد چیزهایی که میخواهم بنویسم هم به انگلیسی است. درسش را اینجا خوانده ام و می خوانم و کارم هم همین جا بوده. سعی می کنم تا جایی که می توانم معادل خوب فارسی پیدا کنم برای لغات و مفاهیم را روشن به فارسی بنویسم ولی شاید هم نتوانم
 







۱۸ شهریور ۱۳۸۹

An ordinary day




این هایی را که می گویم در یک روز معمولی اتفاق می افتد. نه مثلا در یک روزی که کد آبی می دهند یعنی که یک مراجعه کننده خطرناک آمده به ایجنسی و ما باید در اتاق هایمان در را به روی خودمان قفل کنیم تا پلیس بیاید. نه حتی در روزی که آژیر آتش ساختمان قدیمی ایجنسی به هزار دلیل به جر آتش به صدا در آمده و ما باید بدویم بیرون و از کار و زندگی بمانیم تا پلیس برسد. نه روزی که پسرک تب دارد و من آشفته ام. نه حتی روزی که خودم مریضم و نمی توانم تکان بخورم و باید تکان بخورم چون از هر چیزی که بشود مرخصی گرفت از مامان بودن نمی شود و بچه این حرف ها حالیش نیست. این داستان یک روز خیلی عادی بی اتفاق است. یک روزی مثلا مثل دیروز

  جلوی اسمم تیک می زنم یعنی که هستم اگر کسی با من کار داشته باشد. کیفم را می گذارم کنار میز می روم از آشپزخانه زیر زمین قهوه می ریزم می آیم بالا توی دفترم. دوازده پیغام روی تلفن را چک می کنم. همه شان را با ساعت تماس یادداشت می کنم. به دلیل پوشاندن باسنم* باید همه چیز خیلی دقیق یادداشت شود. کارهای روزم را یادداشت می کنم می چسبانم به میز. سونیا از دست شوهرش فرار کرده و با دخترهایش آمده اینجا. شوهرش مظنون به قتل زن سابقش و دو بچه شان است. پلیس تازه یک مشت مدارکی پیدا کرده بعد از پانزده سال و دوباره پرونده را باز کرده. من باید با سونیا و بچه هایش تماس بگیرم. دختر کوچکش پرخاشگر و عصبانی است. من تعجب نمی کنم

دختر کارن به مشاور مدرسه گفته مادرش خیلی الکل می خورد (می نوشد؟) مشاور مدرسه به ما زنگ زده. من به کارن زنگ زدم. کارن گفته که هشت ماه پیش بچه دو ساله اش توی خواب مرده. شب بوسش کرده برایش کتاب خوانده و صبح جنازه اش را از توی تخت برداشته تنفس مصنوعی داده به آمبولانس زنگ زده جیغ زده ولی بچه مرده بوده. یک حس سرد وحشتناکی توی ستون فقراتم می دود. من باید کارن و شوهرش را ببینم

منتوبه نه ساله از آن سر شهر پیاده رفته به این یکی سر شهر. رفته توی یک مدرسه ای که دیده درش باز است. با انگلیسی شکسته بسته گفته می خواهد به مدرسه برود و آمده که اسم بنویسد. مدیر مدرسه پرسیده پدر مادرت کجا هستند. منتوبه گفته پدرش در یک استان دیگر است و مادرش صبح ها می رود بیرون و او و خواهر پنج ساله اش را می گذارد خانه. امروز خواهر پنج ساله اش را هم برده و او تنها بوده و چون مدرسه دوست دارد و مادرش اسمش را در مدرسه ننوشته خودش آمده اسم بنویسد. من باید مادر منتوبه را پیدا کنم ته و توی قضیه را در بیاورم

کاساندرا یک پانزده ساله ی عصبانی است. از دست پدر و مادرش. پدرش معتاد است و همیشه در زندان است. مادرش اجازه می داده  پدرش او را بزند وقتی کوچک بوده. کاساندرا مادرش را متهم می کند به ترسو بودن به این که او و خواهرش را دوست نداشته که شوهرش را ول نکرده برود. کاساندرا کرک می کشد و یک کلمه در میان فاک می گوید. دیروز که زنگ زدم بهش که همدیگر را ببینیم بهم گفت گو فاک یورسلف. کاساندرا حق دارد عصبانی باشد. باید دوباره بهش زنگ بزنم. شاید اگر بگویم بیا برویم مک دونالدی چیزی بهم نگوید که خودم را فاک کنم

ساعت یازده باید بروم دنبال بچه. مدرسه شان در هفته ی اول فقط روزی دو ساعت است. صبح ها که می گذارمش مدرسه دیر می رسم به سر کار. بعد باید بروم دنبالش. مثل گاو رانندگی می کنم. بسکه همش دیرم است. باید برش دارم ببرمش پیش بیبی سیتر. غر می زند که نمی رود. که باید باهاش بازی کنم. ساعت ناهارم را به جای دوازده یازده می گیرم که ببرمش رستوران با هم غذا بخوریم

بقیه روز به دیدن سونیا و کارن و دنبال مامان منتوبه و کاساندرا گشتن و گزارش نوشتن می گذرد. به جز یک ساعتی که با یک پلیس خوشتیپی می رویم که او که شوهر سونیا را مصاحبه کند و من از پشت شیشه نگاهش کنم و حرکات چشم و دست و پا و سر و کونش را آنالیز کنم گزارش بنویسم بدهم دست قاضی پرونده و نیم ساعتی که کارکنان تیم ایست آمده بودند شکایت از سوپروایزرشان که چه گهی می خورید شماها در تیم انتی اپرشن که این مرتیکه دهن همه کارکنان زنش را صاف کرده و فکر می کند زن ها کار بلد نیستند و سرمان داد می کشد و این ها. یادداشت کردم گفتم توی جلسه ی بعدی تیم مطرح می کنم. نمی خواستند اسمشان برده شود. خیلی عصبانی می شوم که مرتیکه سر زن ها داد می زند. یادم هست که چند بار باهاش دعوایم شده بود چند سال پیش. لیز گفت خوشحال است که من برگشتم چون من با لبخند و آرامش دیکِ مردهای عوضی را می بُرم. گفتم ما به فارسی می گوییم با پنبه سر می برد. گفت اگر سرش را ببری که خیلی بهتر. گفتم حالا ببینیم چه می شود. دودول یا سر. بالاخره من یک چیز این مرتیکه را خواهم برید. یعنی پنج سال است که نقشه اش در سرم است

دو تا یک ربع وقت چایی را که داریم می روم می دوم کنار رودخانه

بعد می روم دنبال پسرک. می آییم خانه غذا بر می داریم می رویم پارک غذا و بستنی می خوریم و به اردک ها غذا می دهیم. برمی گردیم. با هم ماشین ظرفشویی را خالی می کنیم و پر می کنیم. می رود حمام. کتاب می خوانیم. ساعت نه می خوابد. من غذای فردا را درست می کنم. سه تا ساک غذا می بندم. اسباب بازی ها را جمع می کنم. فیلم های کتابخانه را جمع می کنم که فردا ببرم پس بدهم. لباس هایی را که از خشک کن در آورده ام جمع می کنیم. چایی را که دم می کنم ساعت ده و نیم شده

همه این ها را برای چه گفتم؟ برای اینکه بگویم من دوست دارم به همه ای میل ها جواب بدهم. من ممنونم که این قدر به من اعتماد دارید که برای من در مورد مشکلاتتان می نویسید. مگر جز برای این می نویسیم که خوانده شویم؟ من خیلی خوشحالم که مرا می خوانید. که با من حرف می زنید. من دلم می خواهد تولد همه را یادم بماند و وقتی که یادم مانده برسم یک کارت بفرستم برای تبریک تولد. کارت واقعی با خط خودم. من دوست دارم هر از گاهی وقت داشته باشم به عکس های تان نگاه کنم و به کامنت ها جواب بدهم. که جانش را داشته باشم که فکرهایم را از توی سرم در بیاورم بکنمشان لغت بعد برای زن نازنینی که برایم از بچه اش نوشته بود ای میل بزنم که خیلی به یادش هستم یا به آن یکی و آن یکی و آن دیگری. فقط ساعت یازده که مسواکم را می زنم خیلی خسته ام و به هزار تا چیز فکر می کنم. خودم. کارن. سونیا. اردک های پارک. مادر بچه ی دو ساله. پسرک که دوست دارد با من بازی کند. ناهار پس فردا. لباس های نشسته. لباس های شسته ی چروک. تو. او. مامانم. برادرم. آن که مرده. آن که هست و دلم براش تنگ است
 فکر می کنم
فکر می کنم
فکر می کنم

تا خوابم ببرد


* To cover my ass



۱۵ شهریور ۱۳۸۹

نفس


داشتیم راه می رفتیم. گفتی بغلت کنیم. گفتیم بیا با هم بدویم. دویدیم. باد نمی آمد. بعد یک هو باد شدیدی آمد. خسته بودی. گرسنه بودی. از شدت باد ترسیدی. نفست گرفت. قبلا هم این طوری شده بودی. دکتر گفت چیزی است به نام سندرم گرفتن نفس*. چند ثانیه طول می کشید و نفست برمی گشت. من هر بار کمی می مردم. این بار طول کشید. چقدر؟ نمی دانم. آن قدر که کیفم را خالی کردم کف خیابان.-جیغ زنان- که موبایلم را پیدا کنم. که زنگ بزنم به نهصد و یازده. نفست برگشت. من بلند شدم از کف خیابان. از حال رفتی. از خستگی بی نفسی. من دوباره کف خیابان دنبال موبایلم بودم. بعد به حال آمدی. نق زدی. خوب. نرمال. کمی خسته. من؟ من نفس نمی توانستم بکشم. زمان ایستاده بود. من کف خیابان بودم. آدم ها نبودند. ماشین ها نبودند. من نفس نداشتم. مرد ترسیده بود. من را این شکلی ندیده بود تا به حال. من خودم هم خودم را به این ناتوانی ندیده بودم. چیز زیادی یادم نمی آید. کف خیابان ولو بودم. داشتم خفه می شدم. نفس نبود. هوا نبود. بعد بغضم ترکید. زار زدم. نفسم بالا آمد. زمان برگشت. یادم افتاد که تو آنجایی. که نباید نگرانت کنم. که کف خیابان افتاده ام. فقط به خاطر کم تر از یک دقیقه نفس نکشیدن تو. می دانم که حالت خوب است. می دانم که مشکلی نیست. می دانم که درصد کمی از بچه ها این حالت را دارند. ولی نفس نداشتم بچه جان. می فهمی؟ نفس من به نفس تو بسته باشد انگار. انگار نه انگار که من کسی باشم که بدترین خبرها را به من می دهند برای رساندن. که گوش شنوای بدبختی های لا علاج مردم هستم. که این همه مرگ را تجربه کرده ام. که در سی و سه سالگی تلخی دنیا را تجربه کرده ام. تو بشمر و من کشیده ام. انگار نه انگار که این منم مدعی عدم وابستگی و زرهای بودایی مابانه. ضعیف شده ام بچه جانم. از وقتی تو را زاییده ام ضعیف شده ام. ترسو شده ام. وابسته شده ام. دل نازک شده ام. حسابگر شده ام. یک آدم دیگر شده ام
نفس بکش بچه جان. خوب و شاد و پر انرژی و مستقل. نه مثل من که نفسم به نفس تو بسته است


* Breath Holding Syndrome



search